ساحل افتاده گفت : گر چه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم ؟
موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم ؟
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند .
اين، تن فرسوده را،
پاي به دامن كشيد؛
و آن سر آسوده را،
سوي افق ها كشاند .
ساحل تنها، به درد
در پي او ناله كرد:
موج سبكبال من،
بي خبر از حال من،
پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،
كوه دماوند نيست !
هستم اگر مي روم
خوشتر ازين پند نيست !!!
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:50  توسط رابين
|
